...
امان از جملههایی که وقتی مینویسیشان باید تهاشان سه نقطه بگذاری...

امان از جملههایی که وقتی مینویسیشان باید تهاشان سه نقطه بگذاری...
میگویند جای خیال در ذهن است مثل جای بچه که در شکم مادر است. البته بایدی هم در کار نیست، بالاخره میدانی که میشود هر دو را در آورد، اولی کمی شانس میخواهد و دومی هم کمی دانش. اما چرا میگویم جایش آنجاست، یعنی فقط من نمیگویم همهی کسانی که آنقدر آدمبزرگ شدهاند که به اندازهی کافی محتاط شده باشند میگویند. آخر آنجا جایش امنتر است آنجا بیاگر و اما بزرگ میشود، بال و پر میگیرد. آنجا عوامل متعدد نداریم، عامل تویی و فقط تو. اما نمیدانم چه میشود که یکدفعه شانس میآوری و میبینی خیالت را گذاشتهاند کف دستت. میشود مثل همان بچه که به دنیا آمده! حالا تو میشوی مادر آن خیال که واقعی شده و دیگر حاشیه امنیتش از بین رفته. حالا آنقدر عوامل متعدد میشوند، آنقدر پر و بال دادن به خیال واقعیت، سخت میشود که شاید بنشینی با خودت فکر کنی که اصلا شانس میخواست یا بدشانسی! آری عزیز واقعیت سخت بزرگ میشود مثل همان بچه! بعضی اوقات مجبور میشوی آنقدر از سروتهاش بزنی که مدام کوچک و کوچکتر میشود، تا اینکه میمیرد و از بین میرود. آنوقت هم دستت خالی میشود، هم ذهنت! بعضی اوقات هم نمیدانم چهجور و چگونه، اما خیالت در واقعیت هم بزرگ میشود. آن وقت است که مزهاش تعریف کردنی میشود و خودش دیدنی میشود... امیدوارم که خوشمزه شده باشد.
شورت و شلوارش را پایش میکند و مینشید کنار تخت. یک سیگار میگذارد گوشه لبش و بسته کبریت را از جیبش در میآورد که روشن کند. از این فاصله که معلوم نیست مارک کبریتش چیست. کاش توکلی باشد که در آستانه 90 سالگیش هم هست، آدم را امیدوار میکند. با این سن و سالش هنوز هم وقتی روشنش میکنی چه صدایی دارد، بیافاده روشن میشود، به صاحبش حال میدهد و بعد هم میرود پی کارش. اما این کبریت تبریز، یک ساعت ذوق ذوق میکند و جون میکند آخرش هم روشن نمیشود، باید محکم بزنیش تا روشن شود، آدم را یاد خودش میاندازد. نمیدانم چرا بعضیها اینقدر احمقند، از اینجا هم معلوم است که دارد خدا خدا میکند که سکوت لذتبخشش شکسته نشود. آنوقت بازهم دخترک صدایش میکند و چیزی میگوید. رویش خم میشود و میبوسدش. نگاهی به دخترک میاندازد و لبخندی میزند از روی تمسخر. که من و تو که تا همین چند دقیقه پیش باهم خوابیده بودیم، حالا پتو را تا گردنت بالا کشیدهای که از چه حفاظت کنی!؟ اما نه خیلی هم رنگ تمسخر ندارد. شاید یادش افتاده که خودش هم شلوارش را پوشیده، شاید هم دارد با خودش میگوید که خوب طفلک بار اولش است هنوز رویش باز نشده است. هر چه هست معلوم است که برایش مهم نیست، نباید هم باشد. کارش را که کرده دیگر این چیزها که مهم نیست، لااقل یکی دوساعتی! سیگارش را تمام میکند، باز سرش را برمیگرداند که ببیند خوابش برده یا هنوز بیدار است. از این فاصله که دختر خواب به نظر میرسد. معلوم نیست چه کار مهمی دارد که این وقت شب کامپیوترش را روشن میکند و وصل میشود به اینترنت. حتما میخواهد برای دوستانش ماجرای امشبش را تعریف کند. شایدم نه! فعلا که دارد میل چک میکند، آن هم میلهایی که هیچکدام نخوانده نیست. از طرف My Marry! با کلی شکلک و ادا و اصول غر زده که چرا جوابش را نمیدهد! میلها را یکی یکی به قبل میرود. همه از همین دختره است. همه را رد میکند، با این سرعت که معلوم نیست چیها نوشته! ولی فکر کنم همهاش از همین غرولندهاست. بالاخره روی یکی صبر میکند. خیلی طولانی است! آهان، دو خطش را هی با موس select میکند. نوشته "پیروز رفته بودم سوارکاری عزیزم، چشمت روزه بد نبینه، همچین با یه جایی خوردم زمین <": خیلی درد نداشت ولی بعدش خونریزی کردم شدید! کلی نگران شدم. دیروز رفتم دکتر، گفت که پرده ی بکارتم پاره شده در اثر شدت زمین خوردن. خیلی حالم بده هانی، همش دارم گریه می کنم، کاش پیشم بودی. میس یو کلی. زودی خبر بده کی میای، منتظرما *:" تاریخ میل هم که میلادیه ولی ماله حدودای پانزده بیست روزه پیشه!
باز دارد لبخند میزند اما این بار با آرامش. بالاخره بعد از این همه مدت فکر کنم میخواهد جوابش را بدهد. Reply را میزند. "سلام عزیزم، ببخشید دیر جواب دادم ..."
نشستهام بنویسم به یادت، باد میوزد و موهایت را میآورد پخش میکند روی صورتم. لمسشان میکنم با چشمانم و میبویمشان با نفسهایم. حسّت میکنم در آغوشم، بیاختیار لبهایم غنچه میشود و دستهایم در هم گره میخورد، بی هیچ فشاری چسبیدهای به بدنم. دستم سر میخورد تا روی گردنت. سرت را بالا میآوری، پیشانیت را میبوسم. بالاتر میآوری که تو به لبهای من برسی و من به اوج با تو بودن... که ناگهان موبایلت زنگ میزند! آغوشم خالی میشود و فکرم پوچ... زنگ که میخورد خاطرهات هم برایم نمیماند. دور و برم را نگاه میکنم، موبایلم آن گوشه افتاده، میروم به سمتش که پرتابش کنم از پنجره به آن دورها. فکرم همه جا میرود، به بنبست میرسد، سراسر شک است و عصبانیت... دستانم امّا آراماند و مطمئن، دارند به تو اساماس میزنند...
اینها بیشتر اطلاعات است تا اعترافات. نمیدانم اینکه از سال پیش تا الان چیزه زیادی به نگفتههایم اضافه نشده است خوب است یا بد، اما این چنین است. در هر حال، باید اعتراف کنم که یک سال پیش همین روزها هرگر فکر نمیکردم امروزم اینچنین باشد که اکنون هست. باید بگویم که من هم مثل حسین آرزوی بزرگی در سر ندارم و فکر کردن به آینده زندگیام تنم را بدجور میلرزاند، اما همان آرزوهای کوچک است که زنده نگهام داشته است. باید بگویم من هم از آن دسته اعترافاتی که فردایش کسی باشد که نتوانم چشم در چشمش شوم، نمیکنم. از خواندن بیشتر از نوشتن لذت میبرم و از تصویرسازی در نوشته و شعر بسیار خوشم میآید اما از فواران احساسات که آه، نسل آدمی چه ظالم شده است که گل را در گلدان میگذارد، ماهی را در آکواریم میاندازد، به سگ قلاده میبندد و بر خر پالون میاندازد، بدم میآید. باید بگویم از اینکه دختر نیستم بسیار راضیم و از اینکه دخترها هستند هم راضی. باید بگویم خیلی سخت خطاهای دیگران را میبخشم و خیلی سختتر فراموش میکنم. و اگر از خودم خطایی سر بزند، دوست ندارم بخشیده شوم؛ ترجیح میدهم اشتباهم از یادش برود. باید بگویم چند وقتی است سودای تنها زندگی کردن و تجربه کردن همه نوع ماده مخدر و هر قرصی که تاثیرش روی مغز باشد در سرم است. باید بگویم که ترجیح میدهم پولدار و مرفه باشم تا عالم و دانشمند. لطف کردن به دیگران را بسیار دوست دارم اما باید اعتراف کنم خیلی وقتها کارهایم جور دیگری تعبیر شده یا نتیجه داده که به تبع آن من هم ناراحت شدهام و به خیلی چیزها گند خورده است، البته این را هم باید بگویم همهی اینها در ذهنم به وقوع پیوسته و کمتر وقتی به زبان آوردمشان.
گاهی وقتها دوست دارم محور دنیا باشم و همه چیز دور من بچرخد و دوستانم را خودخواهانه مثل اسباببازیها دوران بچگی دور خودم جمع کنم. هر کدام را که خواستم نزدیکتر بگذارم و بعضیها را دور کنم. بعضیها را بغل کنم و گریه کنم روی شانههایشان و کلهی بعضی از عروسکها را بکنم و چه خوب است که کسی هم اعتراضی نمیکند... گاهی وقتها دوست دارم با دوستداشتههایم سوار هواپیمای ارتفاع پست بشویم و در همان جزیرهی دور افتاده سقوط کنیم و دست هیچکس به ما نرسد و حتی فکر فرار به ذهن هیچکداممان خطور نکند... گاهی وفتها دوست دارم فقط تو باشی و فقط برای من باشی.
این داستانِ «یک پژوهش خشن» از امیرخانی است، من اسمش را میگذازم داستان مرد لنگ.
"گوگولی اگر پوست هندوانهای را زیر بگیری، پدرت به حبس محکوم میشود. به پسرم گفت این را. جوان بود... یا نه پیر بود. نمیدانم. حواسم جمع نیست که. به پسرم گفتم هذیان میگوید شلِ لامذهب... اصلش آمده بودیم برای اینکه تنی به آب بزنیم. کنار ساحل میراندیم. دنبال جایی خلوت که بایستیم برای شنا. کف دستم را بو نکرده بودم که. غربیلک را داده بودم دستش. کاش دستم میشکست. گفتم بگذار بچه هم صفایی بکند توی این ساحل درندشت خدا. از طایفهی بنیهندل است دیگر، بایستی شغل باباش را یاد بگیرد یا نه؟ ... چه میدانستم عدل پوست هندوانه را زیر میگیرد؟ جناب قاضی! شما که نمیخواهید ما را به خاطر زیر گرفتن یک پوست هندوانه محکوم کنید؟
بنده به عنوان یک پژوهشگر، سعی بلیغ مبذول داشتهام که از لحظه لحظهی عمرم کمال استفاده مطلوب را ببرم. از روزی که فوق تخصص خود را در زمینه ان.دی.تی (نان دیستراکتیو تست) یعنی آزمایش غیرمخرب با رتبهی فوق ممتاز دریافت نمودم، وجههی همتام را در سمت و سوی پیشرفت علم قرار دادم و از این بابت خوشنودم. بنده با فرهنگسازی پیرامونی، بسیاری از آشنایان را به امر پژوهشی علاقهمند کردم. حتی باید منصفانه اذعان داشت که این امر بین همهی اعضای خانوادهی ما نهادینه شده بود. برای این منظور تا از بندهزاده درخواست کردم تا برای ان.دی.تی جهت شبیهسازی حالت ثبات فضانوردان در کپسولهای فلزی خودش را آماده کند، بلافاصله پذیرفت. چه کسی فکرش را میکرد که تست غیر مخربی، مثل این چنین نتایجی به بار بیاورد؟ از بندهزاده میگفتم؛ او همیشه آمادگی داشت تا پا جای پای پدرش بگذارد. بله... در مورد ان.دی.تی در ساحل پلاژ باید عرض کنم که از بندهزاده خواستم تا خود را در جایگاه یک فضانورد در یک ایستگاه فضایی تصور کند. بعد به کمک همسرم و دخترم مقداری ماسه را به کمک بیلچه و سطل پلاستیکی فراهم آوردیم. با کمک کودکان علمدوست و خانواده، بندهزاده را در ماسه قرار دادیم. به خاطر شدت تألمات از لغت دفن کردن استفاده نمیکنم؛ طوری که فقط سر مشارالیه بیرون بود. بلافاصله کرنومتر را راه انداختم و از ایشان خواستم تا با کانسنتریشن خود را به جای یک فضانورد قرار دهد. به هر صورت زمان میگذشت و بندهزاده در این پژوهش بردباری به خرج میداد... بله. چشم. راجع به هندوانه بایستی عرض کنم که همسرم هندوانهای پاره نمود و اتفاقا خیلی اصرار نمودند که یک برش از آن را به بندهزاده بدهند. اما بنده مخالفت کردم و بر سبیل مزاح عرض کردم، آن بالا که شما تشریف نخواهید داشت... بله... عرض میکنم. ما در حال خوردن هندوانه بودیم که یکی از ناظران که مسن بودند، البته نه خیلی... واقعیت این است که بنده چنان درگیر پژوهش بودم که زیاد به ظاهر ایشان توجه نکردم. اما به گمانم پای چپشان اندکی بلندتر از پای راستشان بود. ایشان به بنده فرمودند که این آقازاده گوگولی شما گرمش است، پوست هندوانه را بگذار روی صورتش تا آفتاب نخورد... البته یقینا مستحضر هستید...
پس از شور هیأت منصفه، منشی جلسه حکم دادگاه را قرائت کرد: نظر به شکایت شاکی از متهم مبنی بر راندن وسیلهی نقلیه در فضای غیرمجاز، متهم مجرم شناخته شد و پروندهی وی به واسطهی دلایل فوقالذکر و همچنین اجازهی رانندگی به فردی بدون گواهینامه به مراجع راهنمای و رانندگی ارسال شد. ضمنا نظر به دعوی مدعیالعموم مبنی بر قتل غیرعمد، متهم مجددا مجرم شناخته شد،و به پرداخت دیه و حبس محکوم شد.
دو نفر سرباز زیر کتفهای راننده را گرفته بودند، پژوهشگر تندتند نت برمیداشت. هیچ کس متوجه نشد که مردی جوان یا پیر، از میان حضار بلند شد و لنگلنگان بیرون رفت... ان.دی.تی خورد توی سرت گاگول!"
از عرفان سررشته خاصی ندارم. اما میدانم "دوست داشتن بیدلیل" یا "بدون منفعت" در عرفان یک ارزش محسوب میشود. فکر میکنم بعضیها را همینگونه دوست دارم، بیدلیل یا بهتر بگویم بدون منفعت. حالا این دوست داشتن و علاقهای که این وسط وجود دارد و من برایش پسوند گذاشتهام، با آن یکی علاقهی بیپسوند و پیشوند، روی کاغذ است که با هم فرق دارند. علاقه هم که میدانی، هزار جور عوارض دارد، توقع، انتظار، ناراحتی، گذشت، سرخوردگی، تنفر و ... حالا فرق عوارض این دو تا هم فقط در همان "بیدلیل" است. توقع بیدلیل، انتظار بیدلیل و ... و به اینجای کار که میرسی همین یک کلمه که اولش ارزش بود، دردسر میشود.
حالا تو هی بنشینی سوال بپرسی که دلیل یکی از همین عوارضی که لیست کردهام را جویا شوی، خوب معلوم است چه میشود دیگر، من سرم پایین و جوابم سرش بالا میرود. یا من هی بنشینم منتظر، که تو بیایی و ببینمت. آن هم معلوم است دیگر، چه بیایی چه نیایی من هنوز باید بنشینم منتظر. همین میشود که آدم پر میشود از نگفتههای بیدلیل و حسهای فروخورده و توقعهای بیجا و ... که بیانشان هم خودخواهی است.
پینوشت:
گذشتم از او به خیره سری
گرفته ره مه دگری
کنون چه کنم ...؟؟
این را نامجو خوانده شما هم با صدای نامجو بخوانید (تصور کنید!، نمیدونم بهش چی میگن همان که آهنگی رو در ذهنتون گوش میدیدو باهاش همخونی میکنید.)