من نه آنم که دگر گوش به تزویر کنم

...

امان از جمله‌هایی که وقتی می‌نویسی‌شان باید ته‌اشان سه نقطه بگذاری...


نوشته ی Sid در ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٧

کاکلی شاد

می‌گویند جای خیال در ذهن است مثل جای بچه که در شکم مادر است. البته بایدی هم در کار نیست، بالاخره می‌دانی که می‌شود هر دو را در آورد، اولی کمی شانس می‌خواهد و دومی هم کمی دانش. اما چرا می‌گویم جایش آن‌جاست، یعنی فقط من نمی‌گویم همه‌ی کسانی که آن‌قدر آدم‌بزرگ شده‌اند که به اندازه‌ی کافی محتاط شده باشند می‌گویند. آخر آن‌جا جایش امن‌تر است آن‌جا بی‌اگر و اما بزرگ می‌شود، بال و پر می‌گیرد. آن‌جا عوامل متعدد نداریم، عامل تویی و فقط تو. اما نمی‌دانم چه می‌شود که یک‌دفعه شانس می‌آوری و می‌بینی خیالت را گذاشته‌اند کف دستت. می‌شود مثل همان بچه که به دنیا آمده! حالا تو می‌شوی مادر آن خیال که واقعی شده و دیگر حاشیه امنیتش از بین رفته. حالا آن‌قدر عوامل متعدد می‌شوند، آن‌قدر پر و بال دادن به خیال واقعیت، سخت می‌شود که شاید بنشینی با خودت فکر کنی که اصلا شانس می‌خواست یا بدشانسی! آری عزیز واقعیت سخت بزرگ می‌شود مثل همان بچه! بعضی اوقات مجبور می‌شوی آن‌قدر از سروته‌اش بزنی که مدام کوچک و کوچک‌تر می‌شود، تا اینکه می‌میرد و از بین می‌رود. آن‌وقت هم دستت خالی می‌شود، هم ذهنت! بعضی اوقات هم نمی‌دانم چه‌جور و چگونه، اما خیالت در واقعیت هم بزرگ می‌شود. آن وقت است که مزه‌اش تعریف کردنی می‌شود و خودش دیدنی می‌شود... امیدوارم که خوش‌مزه شده باشد.


نوشته ی Sid در ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ در شنبه ۱٧ فروردین ،۱۳۸٧

ما فردا را می‌خواهیم

سید ابراهیم نبوی e.nabavi@roozonline.com - پنجشنبه 23 اسفند 1386
می دانم حالت از همه چیز به هم می خورد و دوست نداری ریخت نحس کسانی که از صبح تا ‏شب نعره های کرکننده شان گوش را می خراشد، ببینی و اصلا دلت هم نمی خواهد پایت را به ‏آن حوزه های رای گیری بگذاری که یک مشت موجود غیرقابل تحمل در آن نشسته اند و اتفاقا ‏نشسته اند که تو نروی و رای ندهی و بدون حضور ملت، چهار تا کور و کچل را بفرستند به ‏مجلس که هرچه می خواهند بکنند و آخرش آنچه البته به جایی نرسد فریاد تو باشد. اما یادت ‏باشد همه چیز در دست توست، بهترین لباس ات را بپوش، شیک ترین حالتی که می توانی ‏داشته باش، و یادت باشد فردا کسی نمی تواند به تو چیزی بگوید. برو و دقیقا به همان کسی ‏رای بده که آنها نمی خواهند رای بیاورد، آیت الله خامنه ای امروز گفته است بروید به ‏طرفداران دولت خدمتگزار رای بدهید، تکلیف مان روشن است، باید به کسانی که مخالف این ‏دولت هستند رای بدهیم. ‏
می دانم احساس می کنی تنهایی و در این سرمای سخت دولت احمدی و عوامفریبی و جنگ ‏طلبی کسی همراه تو نیست، اما یادت باشد که بارها در همین شرایط دشوار آمدیم و نشان دادیم ‏که ما هستیم، ما می توانیم در روزهای سخت تنهایی به داد خودمان برسیم. می توانیم درست ‏در همان لحظه ای که هیچ کس گمان نمی کند ما زنده ایم، نشان بدهیم که زنده ایم و می توانیم ‏خیابان ها را پر کنیم و می توانیم روی برگه هایی که حق ماست و با هزار حیله و فریب می ‏خواهند از ما بگیرند، می توانیم بنویسیم که ما چنان که شما خواستید نیستیم، ما هستیم و سهم ‏مان را خواهیم گرفت. ما باید رای اول تهران را بگیریم، تهران متعلق به ماست، آن را به ‏دست لاشخورهایی که منتظرند ما نباشیم تا از نبودن یک ملت برای دزدیدن خانه مردم، ‏استفاده کنند، نمی دهیم.‏
درها را بستند که نتوانیم وارد خانه مان شویم. نام بسیاری از آنها را که می توانستند حامیان ‏حقوق یک ملت باشند، از دفتر سرنوشت یک ملت خط زدند، تا ما قهر کنیم و خانه بنشینیم و ‏خیابان را به دست رجاله های زورگو بدهیم. تمام تلاش شان را کردند تا ما را به قهری ‏بکشانند که نتیجه اش سرقت حق ماست. رد صلاحیت کردند. زمان را برای آگاهی ملت نابود ‏کردند. رسانه ملی را به نفع زور مصادره به نامطلوب کردند. بداخلاق ترین و بی اخلاق ترین ‏مردمان برای انتخابات ما قانون اخلاق انتخاباتی نوشتند تا این غذای خوشمزه دموکراسی که ‏حق مسلم ماست را از ما بگیرند و چنان نجس اش کنند که حتی اگر از گرسنگی هم بمیریم، ‏دست به غذایی که سهم ماست و حق ماست نبریم. چنین کردند. ساده دلانه گمان کردند همان ‏می شود که می خواهند، حالا ما بر سر دو راهی سرنوشت مان هستیم، می شود بازی را چنان ‏کنیم که آنان آغاز کردند و می شود بازی را عوض کنیم. می توانیم با قدرت در صحنه حاضر ‏شویم و تا جایی که می توانیم حق مان را بگیریم. اصلاح طلبان گروهی هستند که ما با رای ‏دادن به آنها وجود یک ملت را اثبات می کنیم، باید به آنها بگوئیم که رد صلاحیت ها فایده ‏ندارد، باید بگوئیم که تبلیغات اگر فایده داشت می توانستید با نمایش دائمی کوتوله ای ‏دروغگویی که سعی می کنید تا محبوب القلوبش کنید، قدری از نفرت عمومی از او می ‏کاستید، اگر تبلیغات نفرت انگیز دهها رسانه تلویزیونی و رادیویی و روزنامه های دولتی مفید ‏بود، امروز رهبری کشور نیاز به این نداشت که هر روز اثبات کند وجود دارد. ‏
خاتمی همچنان پاکدامن و شریف است، اشتباه و کوتاهی را کدام کس بر سر قدرت نکرده ‏است. او دروغ نگفته است و آلوده نام و نان و قدرت و ثروت نشده است. هنوز هم در جهانی ‏که کوتوله مستبدی به نام احمدی نژاد و چکمه پوشان و چفیه بدوشان حامی اش نام ملت مان را ‏در آن آلوده اند، نام خاتمی جز به نیکی و درستی و عقلانیت و بزرگی نمی رود. او سرمایه ‏ملی ماست. حمایت از یاران خاتمی در انتخابات قدرت بخشیدن به اوست، خاتمی را هر چه ‏بزرگتر کنیم، ملت بزرگتر می شود. ما می توانیم از یاران خاتمی حمایت کنیم. می توانیم با ‏هنرمندان و آزادی خواهان و روشنفکرانی که در این روزهای دشوار و با وجود فشار سنگین ‏استبداد حزب یاران خاتمی را زنده نگه می دارند، همراه شویم تا در این همراهی بزرگ، درد ‏مشترک ملت مان درمان شود. بی توجهی، سهل انگاری و بی دقتی ما باعث شده است تا ‏دشمنان آزادی و توسعه ایران، کشور را به فقر و سیاهی و کین و جنگ بکشانند. خاتمی پرچم ‏سفید صلح ماست، خاتمی زبان گویای آزادی خواهان ماست، خاتمی آبروی ما برای اعاده ‏حیثیت در جهان است، ما باید با تمام نیرو پرچم خاتمی را در دست بگیریم تا هم فراکسیون ‏یاران خاتمی را در مجلس هشتم تثبیت کنیم و هم راه را برای مسیر دشوار انتخابات خرداد 88 ‏هموار کنیم. به یاران خاتمی رای می دهیم. ‏
تنهاییم، بیش از همیشه تنهاییم، ثروت ملی مان را بلندگویی کرده اند تا دشمنان آزادی و منافع ‏ملی مالیخولیای فتح جهان را از آن فریاد بزنند، صدای ما را از ما ربوده اند. تنهاییم، مردان ‏مان را رد صلاحیت کرده اند. تنهاییم، دوستان مان در این سرمای انگیزه کش و طاقت فرسا ‏خانه نشین شده اند و بسیاری از روشنفکرانی که می توانستند امروز زبان ما باشند، تاب ‏نامرادی و بی حرمتی نیاورده و خانه نشین شده اند و تنهای مان گذاشته اند. تنهاییم، بی ملت ‏شده ایم، نیمی از ملت با حس نفرت از حضور در صحنه زندگی و جامعه غایب روزهای ‏دشوارند، تنهاییم، حتی رفقای همیشه مان هم ساز قهر و جدایی کوک می کنند. تنهاییم و گریز ‏از این تنهایی راه درمان رنج ملی ماست. باید خواب رفتگان را بیدار کنیم، زنگ خانه ها را ‏بزنیم، کفش های مردمان را جلوی پای شان جفت کنیم تا از خانه بیرون بیایند، باید صدای شان ‏کنیم، باید همه را بیدار کنیم تا این تنهایی همه مان را نپوساند و نمیراند. اگر از جا بلند شوی، ‏اگر کفش ات را بپوشی، تمیز ترین لباس ات را اتو کنی و به تن کنی، در خانه را باز کنی، گام ‏که به خیابان بگذاری، دیگر تنها نخواهی ماند. این درد مشترک را یکی یکی مان می توانیم ‏درمان کنیم. ‏
فردا روز انتخاب است، از خانه بیرون برویم، به یاران خاتمی رای بدهیم و به حکومتی که ‏می خواهد حق ما را از ما بگیرد، نشان بدهیم که خانه ملت حق ماست

نوشته ی Sid در ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ در پنجشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٦

حماقت

شورت و شلوارش را پایش می‌کند و می‌نشید کنار تخت. یک سیگار می‌گذارد گوشه لبش و بسته کبریت را از جیبش در می‌آورد که روشن کند. از این فاصله که معلوم نیست مارک کبریتش چیست. کاش توکلی باشد که در آستانه 90 سالگیش هم هست، آدم را امیدوار می‌کند. با این سن و سالش هنوز هم وقتی روشنش می‌کنی چه صدایی دارد، بی‌افاده روشن می‌شود، به صاحبش حال می‌دهد و بعد هم می‌رود پی کارش. اما این کبریت تبریز، یک ساعت ذوق ذوق می‌کند و جون می‌کند آخرش هم روشن نمی‌شود، باید محکم بزنیش تا روشن شود، آدم را یاد خودش می‌اندازد. نمی‌دانم چرا بعضی‌ها اینقدر احمقند، از این‌جا هم معلوم است که دارد خدا خدا می‌کند که سکوت لذت‌بخشش شکسته نشود. آن‌وقت بازهم دخترک صدایش می‌کند و چیزی می‌گوید. رویش خم می‌شود و می‌بوسدش. نگاهی به دخترک می‌اندازد و لبخندی می‌زند از روی تمسخر. که من و تو که تا همین چند دقیقه پیش باهم خوابیده بودیم، حالا پتو را تا گردنت بالا کشیده‌ای که از چه حفاظت کنی!؟ اما نه خیلی هم رنگ تمسخر ندارد. شاید یادش افتاده که خودش هم شلوارش را پوشیده، شاید هم دارد با خودش می‌گوید که خوب طفلک بار اولش است هنوز رویش باز نشده است. هر چه هست معلوم است که برایش مهم نیست، نباید هم باشد. کارش را که کرده دیگر این چیزها که مهم نیست، لااقل یکی دوساعتی! سیگارش را تمام می‌کند، باز سرش را برمی‌گرداند که ببیند خوابش برده یا هنوز بیدار است. از این فاصله که دختر خواب به نظر می‌رسد. معلوم نیست چه کار مهمی دارد که این وقت شب کامپیوترش را روشن می‌کند و وصل می‌شود به اینترنت. حتما می‌خواهد برای دوستانش ماجرای امشبش را تعریف کند. شایدم نه! فعلا که دارد میل چک می‌کند، آن هم میل‌هایی که هیچ‌کدام نخوانده نیست. از طرف My Marry! با کلی شکلک و ادا و اصول غر زده که چرا جوابش را نمی‌دهد! میل‌ها را یکی یکی به قبل می‌رود. همه از همین دختره است. همه را رد می‌کند، با این سرعت که معلوم نیست چی‌ها نوشته! ولی فکر کنم همه‌اش از همین غرولندهاست. بالاخره روی یکی صبر می‌کند. خیلی طولانی است! آهان، دو خطش را هی با موس select می‌کند. نوشته "پیروز رفته بودم سوارکاری عزیزم، چشمت روزه بد نبینه، همچین با یه جایی خوردم زمین <": خیلی درد نداشت ولی بعدش خونریزی کردم شدید! کلی نگران شدم. دیروز رفتم دکتر، گفت که پرده ی بکارتم پاره شده در اثر شدت زمین خوردن. خیلی حالم بده هانی، همش دارم گریه می کنم، کاش پیشم بودی. میس یو کلی. زودی خبر بده کی میای، منتظرما *:" تاریخ میل هم که میلادیه ولی ماله حدودای پانزده بیست روزه پیشه!
باز دارد لبخند می‌زند اما این بار با آرامش. بالاخره بعد از این همه مدت فکر کنم می‌خواهد جوابش را بدهد. Reply را می‌زند. "سلام عزیزم، ببخشید دیر جواب دادم ..."


نوشته ی Sid در ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ در شنبه ۱۱ اسفند ،۱۳۸٦

زنگ که می‌خورد!!!

نشسته‌ام بنویسم به یادت، باد می‌وزد و موهایت را می‌آورد پخش می‌کند روی صورتم. لمسشان می‌کنم با چشمانم و می‌بویمشان با نفس‌هایم. حسّت می‌کنم در آغوشم، بی‌اختیار لب‌هایم غنچه می‌شود و دست‌هایم در هم گره می‌خورد،‌ بی‌ هیچ فشاری چسبیده‌ای به بدنم. دستم سر می‌خورد تا روی گردنت.‌ سرت را بالا می‌آوری،‌ پیشانیت را می‌بوسم. بالاتر می‌آوری که تو به لب‌های من برسی و من به اوج با تو بودن... که ناگهان موبایلت زنگ می‌زند! آغوشم خالی می‌شود و فکرم پوچ... زنگ که می‌خورد خاطره‌ات هم برایم نمی‌ماند. دور و برم را نگاه می‌کنم،‌ موبایلم آن گوشه افتاده، می‌روم به سمتش که پرتابش کنم از پنجره به آن دورها. فکرم همه جا می‌رود، به بن‌بست می‌رسد، سراسر شک است و عصبانیت... دستانم امّا آرام‌اند و مطمئن، دارند به تو اس‌ام‌اس می‌زنند...


نوشته ی Sid در ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ در شنبه ٢٩ دی ،۱۳۸٦

از خودم

این­ها بیشتر اطلاعات است تا اعترافات. نمی­دانم اینکه از سال پیش تا الان چیزه زیادی به نگفته­هایم اضافه نشده است خوب است یا بد، اما این­ چنین است. در هر حال، باید اعتراف کنم که یک سال پیش همین روزها هرگر فکر نمی­کردم امروزم این­چنین باشد که اکنون هست. باید بگویم که من هم مثل حسین آرزوی بزرگی در سر ندارم و فکر کردن به آینده زندگی­ام تنم را بدجور می­لرزاند، اما همان آرزوهای کوچک است که زنده نگه­ام داشته است. باید بگویم من هم از آن دسته اعترافاتی که فردایش کسی باشد که نتوانم چشم در چشمش شوم، نمی­کنم. از خواندن بیشتر از نوشتن لذت می­برم و از تصویر­سازی در نوشته و شعر بسیار خوشم می­آید اما از فواران احساسات که آه، نسل آدمی چه ظالم شده است که گل را در گلدان می­گذارد، ماهی را در آکواریم می­اندازد، به سگ قلاده می­بندد و بر خر پالون می­اندازد، بدم می­آید. باید بگویم از اینکه دختر نیستم بسیار راضیم و از اینکه دخترها هستند هم راضی. باید بگویم خیلی سخت خطاهای دیگران را می­بخشم و خیلی سخت­تر فراموش می­کنم. و اگر از خودم خطایی سر بزند، دوست ندارم بخشیده شوم؛ ترجیح می­دهم اشتباهم از یادش برود. باید بگویم چند وقتی است سودای تنها زندگی کردن و تجربه کردن همه نوع ماده مخدر و هر قرصی که تاثیرش روی مغز باشد در سرم است. باید بگویم که ترجیح می­دهم پول­دار و مرفه باشم تا عالم و دانشمند. لطف کردن به دیگران را بسیار دوست دارم اما باید اعتراف کنم خیلی وقت­ها کارهایم جور دیگری تعبیر شده یا نتیجه داده که به تبع آن من هم ناراحت شده­ام و به خیلی چیزها گند خورده است، البته این را هم باید بگویم همه­ی این­ها در ذهنم به وقوع پیوسته و کمتر وقتی به زبان آوردمشان.


نوشته ی Sid در ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ در چهارشنبه ٥ دی ،۱۳۸٦

فقط خودم

گاهی وقت­ها دوست دارم محور دنیا باشم و همه چیز دور من بچرخد و دوستانم را خودخواهانه مثل اسباب­بازی­ها دوران بچگی دور خودم جمع کنم. هر کدام را که خواستم نزدیک­تر بگذارم و بعضی­ها را دور کنم. بعضی­ها را بغل کنم و گریه کنم روی شانه­هایشان و کله­ی بعضی از عروسک­ها را بکنم و چه خوب است که کسی هم اعتراضی نمی­کند... گاهی وقت­ها دوست دارم با دوست­داشته­هایم سوار هواپیمای ارتفاع پست بشویم و در همان جزیره­ی دور افتاده سقوط کنیم و دست هیچ­کس به ما نرسد و حتی فکر فرار به ذهن هیچ­کداممان خطور نکند... گاهی وفت­ها دوست دارم فقط تو باشی و فقط برای من باشی.


پی‌نوشت:

  • قبلا‌ها اینقدر اسپم به ای‌میلم می‌آمد که واقعا اعصاب خورد کن بود. اینکه ببینی چند ده تا ای‌میل جدید داری و وقتی inboxات را نگاه می‌کنی یکی یا دوتاش فقط واقعا ای‌میل باشد، خوب واقعا آزاردهنده بود. الان اما تعداد اسپم‌هایی که می‌توانند به inbox راه پیدا می‌کنند واقعا کم شده ولی خوب باز هم اذیت کننده‌اند. اما وقتی که هر روز ۳۹ میل نخوانده داشته باشی که ۳۸تایش پله به پله مراحل رفتن و پخش شدن دوستانت را ثبت می‌کند، خوب معلوم است که از اینکه یک میل هم داری که تبلیغ ویاگرا کرده است باید خوشحال شوی.

نوشته ی Sid در ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ در پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦

هر گناه از خود ردی باقی می‌گذارد

این داستانِ «یک پژوهش خشن» از امیرخانی است، من اسمش را می‌گذازم داستان مرد لنگ.

"گوگولی اگر پوست هندوانه‌ای را زیر بگیری، پدرت به حبس محکوم می‌شود. به پسرم گفت این را. جوان بود... یا نه پیر بود. نمی‌دانم. حواسم جمع نیست که. به پسرم گفتم هذیان می‌گوید شلِ لامذهب... اصلش آمده بودیم برای این‌که تنی به آب بزنیم. کنار ساحل می‌راندیم. دنبال جایی خلوت که بایستیم برای شنا. کف دستم را بو نکرده بودم که. غربیلک را داده بودم دستش. کاش دستم می‌شکست. گفتم بگذار بچه هم صفایی بکند توی این ساحل درندشت خدا. از طایفه‌ی بنی‌هندل است دیگر، بایستی شغل باباش را یاد بگیرد یا نه؟ ... چه می‌دانستم عدل پوست هندوانه را زیر می‌گیرد؟ جناب قاضی! شما که نمی‌خواهید ما را به خاطر زیر گرفتن یک پوست هندوانه محکوم کنید؟

بنده به عنوان یک پژوهش‌گر، سعی بلیغ مبذول داشته‌ام که از لحظه لحظه‌‌ی عمرم کمال استفاده مطلوب را ببرم. از روزی که فوق تخصص خود را در زمینه ان.دی.تی (نان دیستراکتیو تست) یعنی آزمایش غیرمخرب با رتبه‌ی فوق ممتاز دریافت نمودم، وجهه‌ی همت‌ام را در سمت و سوی پیشرفت علم قرار دادم و از این بابت خوشنودم. بنده با فرهنگ‌سازی پیرامونی، بسیاری از آشنایان را به امر پژوهشی علاقه‌مند کردم. حتی باید منصفانه اذعان داشت که این امر بین همه‌ی اعضای خانواده‌ی ما نهادینه‌ شده بود. برای این منظور تا از بنده‌زاده درخواست کردم تا برای ان.دی.تی جهت شبیه‌سازی حالت ثبات فضانوردان در کپسول‌های فلزی خودش را آماده کند، بلافاصله پذیرفت. چه کسی فکرش را می‌کرد که تست غیر مخربی،‌ مثل این چنین نتایجی به بار بیاورد؟ از بنده‌زاده می‌گفتم؛ او همیشه آمادگی داشت تا پا جای پای پدرش بگذارد. بله... در مورد ان.دی.تی در ساحل پلاژ باید عرض کنم که از بنده‌زاده خواستم تا خود را در جایگاه یک فضانورد در یک ایستگاه فضایی تصور کند. بعد به کمک همسرم و دخترم مقداری ماسه را به کمک بیلچه و سطل پلاستیکی فراهم آوردیم. با کمک کودکان علم‌دوست و خانواده،‌ بنده‌زاده را در ماسه قرار دادیم. به خاطر شدت تألمات از لغت دفن کردن استفاده نمی‌کنم؛ طوری که فقط سر مشارالیه بیرون بود. بلافاصله کرنومتر را راه انداختم و از ایشان خواستم تا با کانسنتریشن خود را به جای یک فضانورد قرار دهد. به هر صورت زمان می‌گذشت و بنده‌زاده در این پژوهش بردباری به خرج می‌داد... بله. چشم. راجع به هندوانه بایستی عرض کنم که همسرم هندوانه‌ای پاره نمود و اتفاقا خیلی اصرار نمودند که یک برش از آن را به بنده‌زاده بدهند. اما بنده مخالفت کردم و بر سبیل مزاح عرض کردم، آن بالا که شما تشریف نخواهید داشت... بله... عرض می‌کنم. ما در حال خوردن هندوانه بودیم که یکی از ناظران که مسن بودند،‌ البته نه خیلی... واقعیت این است که بنده چنان درگیر پژوهش بودم که زیاد به ظاهر ایشان توجه نکردم. اما به گمانم پای چپ‌شان اندکی بلندتر از پای راست‌شان بود. ایشان به بنده فرمودند که این آقازاده‌ گوگولی شما گرمش است‌، پوست هندوانه را بگذار روی صورتش تا آفتاب نخورد... البته یقینا مستحضر هستید...

پس از شور هیأت منصفه،‌ منشی جلسه حکم دادگاه را قرائت کرد: نظر به شکایت شاکی از متهم مبنی بر راندن وسیله‌ی نقلیه در فضای غیرمجاز،‌ متهم مجرم شناخته شد و پرونده‌ی وی به واسطه‌ی دلایل فوق‌الذکر و همچنین اجازه‌ی رانندگی به فردی بدون گواهینامه به مراجع راهنمای و رانندگی ارسال شد. ضمنا نظر به دعوی مدعی‌العموم مبنی بر قتل غیرعمد،‌ متهم مجددا مجرم شناخته شد،‌و به پرداخت دیه و حبس محکوم شد.

دو نفر سرباز زیر کتف‌های راننده را گرفته بودند، پژوهش‌گر تندتند نت برمی‌داشت. هیچ کس متوجه نشد که مردی جوان یا پیر، از میان حضار بلند شد و لنگ‌لنگان بیرون رفت... ان.دی.تی خورد توی سرت گاگول!"


نوشته ی Sid در ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ در سه‌شنبه ۸ آبان ،۱۳۸٦

نگفته‌های بی‌دليل

از عرفان سررشته خاصی ندارم. اما می­دانم "دوست داشتن بی­دلیل" یا "بدون منفعت" در عرفان یک ارزش محسوب می­شود. فکر می­کنم بعضی­ها را همین­گونه دوست دارم، بی­دلیل یا بهتر بگویم بدون منفعت. حالا این دوست داشتن و علاقه­ای که این وسط وجود دارد و من برایش پسوند گذاشته­ام، با آن یکی علاقه­ی بی­پسوند و پیشوند، روی کاغذ است که با هم فرق دارند. علاقه هم که می­دانی، هزار جور عوارض دارد، توقع، انتظار، ناراحتی، گذشت، سرخوردگی، تنفر و ... حالا فرق عوارض این دو تا هم فقط در همان "بی­دلیل" است. توقع بی­دلیل، انتظار بی­دلیل و ... و به این­جای کار که می­رسی همین یک کلمه که اولش ارزش بود، دردسر می­شود.

حالا تو هی بنشینی سوال بپرسی که دلیل یکی از همین عوارضی که لیست کرده­ام را جویا شوی، خوب معلوم است چه می‌شود دیگر، من سرم پایین و جوابم سرش بالا می­رود. یا من هی بنشینم منتظر، که تو بیایی و ببینمت. آن هم معلوم است دیگر، چه بیایی چه نیایی من هنوز باید بنشینم منتظر. همین می­شود که آدم پر می­شود از نگفته­های بی­دلیل و حس­های فروخورده و توقع‌های بی­جا و ... که بیانشان هم خودخواهی است.


پی‌نوشت:


نوشته ی Sid در ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ در جمعه ٤ آبان ،۱۳۸٦

ای کاش داوری در کار بود

گذشتم از او به خیره سری
                    گرفته ره مه دگری
کنون چه کنم ...؟؟

این را نامجو خوانده شما هم با صدای نامجو بخوانید (تصور کنید!، نمی‌دونم بهش چی می‌گن همان که آهنگی رو در ذهنتون گوش می‌دیدو باهاش هم‌خونی می‌کنید.)


پی‌نوشت:


نوشته ی Sid در ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ در جمعه ٦ مهر ،۱۳۸٦